تبليغاتX
آزمون عشق
تقدیم به سوختگان عشق
 

آنگاه که که غرور کسي رو له مي کني
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي رو ويران ميکني

آنگاه که شمع اميد کسي رو خاموش ميکني
آنگاه که گوشهايت را ميبندي تا صداي خرد شدن غرورش رو نشنوي
آنگاه که خدا را ميبيني ولي بنده ي خدا را نمي بيني. مي خواهم بدانم دستانت را بسوي کدام اسمان دراز مي کني تا خوشبختيت را از خدا بخواهي....

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 بی وفا

در آفتاب کمرنگ زندگی، در پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در تلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران جدا می کند، به دنبال نیمکتی می گردم تا دوباره به یاد آورم، همه آن روزها را که با بوی تو و بی روی تو بی اعتنا از کنارم گذشتند...

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 چشمها را باید شست، جور ديگر بايد ديد
سهراب؛

گفتي: چشمها را بايد شست، شستم

  گفتي: جور ديگر بايد ديد، ديدم

  گفتي: زير باران بايد رفت، رفتم

  اما او نه چشمهاي خيس و شسته ام را، نه نگاه ديگرم را، هيچ کدام را نديد !!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:" ديوانه باران نديده "

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 
دکتر علی شریعتی:
     هیچ گاه كسي را دوست نداشته باش، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون مي كشاند
.
     هر گاه کسی را دوست داشتي رهايش كن؛ اگر به سویت بازنگشت بدان كه از اول هم مال تو نبوده است!
|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 یک با یک برابر نیست!

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر بابد به پا خیزد 

به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم مات و مبهوت بر جا ماند
و شاگرد پرسید:


اگر یک فرد انسان واحد یک بود، آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:


اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود


اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نالید پایین بود

اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد


حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟


معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 زندگی اجبار است!
شاید آن روز که سهراب نوشت: تاشقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.

باید اینگونه نوشت:

هر گلی هم باشی، چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است .....!

                           

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 پرنده
برای کشتن یک پرنده یک قیچی نیاز است؛ لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را بشکافی...

پرهایش را بزن! خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت خواهد کرد...!

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 من

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها... رها... رهایم..!

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در
 

اگر بهترین دوستم نیستی پس لااقل بهترین دشمنم باش

 اگر غمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش

 هر چه هستی همیشه بهترین باش

 چون بهترین ها همیشه در یاد خواهند ماند

 پس لااقل در بدترین خاطره هایم بهترین باش  

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 رفاقت
 

در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگی ست ...

ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت می شوند

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 خدا دلداری می دونه!
نشسته بودم روي زمين و داشتم تيكه هاش رو از روي زمين جمع مي كردم.

بهم گفت: كمك نمي خواي؟  گفتم: نه.

گفت: خسته مي شي بذار كمكت كنم ديگه.

گفتم: نه خودم جمع مي كنم.

گفت:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاهي كردم و گفتم: قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعد گفتم : مي دوني چيه رفيق؟ آدماي اين دوره زمونه دلداري بلد نيستن.

وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده. اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبم رو جمع كردم و يواش يواش ازش دور شدم. و اون توي فكر ایستاده بود و داشت با دیده ای پر از پرسش دور شدنم را نظاره می کرد.

انگاري فهميدم تو دلش چي گفت. بر گشتم و گفتم: نه من دلم رو به دست هر كسي نسپردم. اون براي من هر كسي نبود.

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 خسته ام... خسته!
خسته ام,,,
خسته ز فردایی دگر
از غزل از این غروب بی سحر

خسته ام از این به ظاهر مردمان
خسته از  کابوس  تکرار زمان


خسته ام از واژه ها از این غروب جمعه ها
خسته ام از روزگار از این سرای تنگ و تار


خسته ام از این همه فریاد اما بی جواب
تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب


خسته ام از تیرگی از این سراپا کهنگی
خسته ام از بودنم از بی کسی سرودنم


خسته ام از غصه ها از این سقوط بی صدا
خسته ام از شکوه ها از خاکیان بی وفا
خسته ام از این خزان ازغربت تلخ زمان

خسته ام
از خلقتم از این عروسک بودنم
خسته ام از بند ها در دست این نا مردها
خسته ام گنگم پریشانم دگر

در غروب تیرگی  مردم دگر
آه من مردم دگر

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 رسم دنیا

دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 قشنگ ترین اشتباه

آن روزها که عشق قبولم نکرده بود بی موج بود زندگی رو به راه من

تنها خطای زندگی من عشق بود

پس رو کن به من ای قشنگ ترین اشتباه من

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 محکومیت آدم

نامت چه بود؟

آدم

فرزند؟

من را نه مادريست نه پدر، بنويس اولين يتيم خلقتم.

محل تولد؟

بهشت پاک

اينك محل سكونت؟

زمين خاك

آن چيست بر گردن نهادي؟

امانت است.

قدت؟

روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك.

اعضاء خانواده؟

حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك.

روز تولدت؟

روز جمعه، به گمانم که روز عشق.

رنگت؟

اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه.

چشمت؟

رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان.

وزنت ؟

نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست،نه آ نچنان وزين كه نشينم بروی خاك.

جنست ؟

نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا.

شغلت ؟

در كار كشت اميدم.

شاكي تو ؟

خدا.

نام وكيل ؟

آن هم فقط خدا.

جرمت؟

يك سيب از درخت وسوسه.

تنها همين ؟؟!!

همين.

حكمت؟

تبعيد در زمين.

همدست در گناه؟

حواي آشنا.

ترسيده اي؟

كمي.

ز چه؟

كه شوم اسير خاك.

آيا كسي به ملاقاتت آمده؟

بلي.

كه؟

گاهي فقط خدا.

داري گلايه اي؟

ديگر گلايه نه؟ولي ...

ولي چه ؟

حكمي این چنين ؟ آن هم به يك گناه!!؟؟

دلتنگ گشته اي ؟

آری زياد.

براي كه؟

تنها خدا.

آورده اي سند؟

بلي.

چه ؟

دو قطره اشك.

داري تو ضامني؟

بلي.

چه كسي ؟

تنها كسم خدا.

در آ خرين دفاع؟

مي خوانمش چنان که اجابت كند دعا.    

 

  

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 

اگه یه روز عشقت تنهات گذاشت

  نگران خودت نباش که بدون اون چی کار کنی!

شرمنده دلت باش که بهت اعتماد کرد...

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 زوال یا کمال
برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال
 
    بنگر که چگونه مي افتي ! ! !

               چون برگ زرد يا سيبِ سرخ!

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 تنها

               

وقتی که به دنیا اومدم رو دستم نوشته شده بود

 

 

تنها برای ...

 

 

وقتی که بزرگ شدم همیشه دنبال ادامۀ جمله بودم

 

 

از هر کسی پرسیدم میگفتن یه نیمۀ گمشدست

 

 

باید به دنبال تو باشم

 

 

من هم به این امید که جملۀ من به تنها برای تو

 

 

ختم میشه رفتم به دنبال نیمۀ گمشدم

 

 

آره !

 

 

پیدا کردم و رو دستم نوشتم تو ولی این تو

 

 

بعد یه مدت کوتاه پاک شد بعد فهمیدم او

 

 

تو نبود که جمله رو تموم میکرد بلکه؛

 

 

تنها برای همیشه

 

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 

 

آب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق مي ورزم عذابم ميدهند

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

از غم نامردمي پشتم شکست

دشنه بی معرفت قلبم شکست

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز ياران چشم ياري داشتيم

                             خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم                                      

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 جریمه

        با تير و کمان وجودت ،

                              سنگ ميزنی ،

                                        بر شيشه های بی قراریم .

  زنگ خاطراتم را ميزنی و فرار ميکنی .

                                     فرصتی نيست ،

                                                    فرار نکن .

  معنی اين شيطنت ها را بگو .

                             اين بار اگر دلت در حياط قلبم افتاد ،

                                                                           سراغش را نگير .

                                   پس نميدهم ،

                       به جريمه ی زنگ هايی که زدی و فرار کردی

|+| نوشته شده توسط ღ♥ღ آشنای غریب ღ♥ღ در  |
 
 
بالا